X
تبلیغات
رایتل

حیاط خلوت

کارمان به جایی رسیده که باید طوری دلتنگ شویم که به کسی بر نخورد...

درد...

نشسته ام ته چاهی عمیق

که نه آبی دارد برای زندگی

نه امیدی ریسمان می اندازد برای نجات؛

سرد، سرمازده ،

زیر آوار دردهایی که گاه به گاه

از دیواره ها

هوار بی حسی ِتنم می شود،

چشم می بندم

به این خیال،

که بسته بودن

عادت همیشگیش شود...

[ شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ میزبان ] [ 8 نظرات ]

دیگر امکانات

طراح قالب: آوازک


دریافت کد :: صدایاب