X
تبلیغات
رایتل

حیاط خلوت

کارمان به جایی رسیده که باید طوری دلتنگ شویم که به کسی بر نخورد...

حجاب..



دخترک با ناز به خدا گفت  : 

چطور زیبا می آفرینی ام !!!!و انتظار داری خود را برای همگان  زیبانکنم؟

خدا گفت:زیبای من !

تو را فقط برای خودم آفریدم !!!

دخترک، پشت چشمی نازک کرد و گفت:خدا که بخل نمی ورزد،

بگذار آزاد باشم خدا چادر را به دخترک هدیه داد.دخترک با بغض گفت:با این؟

اینطور که محدودترم.

اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟

خدا قاطع جواب داد:بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد...

هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند.  تو جواهری .

دخترک با غم گفت: آخر...آخر، آنوقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت.

 نه نگاهی به سمت من خواهد آمد و نه کسی به من توجه میکند!!

خدا عاشقانه جواب داد:من خریدار توام!

 منم که زود راضی می شوم و نامم سریع الرضاست.

آدمیانند و هزاران نوع سلیقه! هرطور که بپوشی و بیارایی،

باز هم از تو راضی نمی شوند

اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی؟ آن نگاه ها مصدومت میکند

دخترک آرزویش را به خدا گفته بود و می خواست چونان فرشته ای

محبوب جلوه کند!!!

خدا با لطف جوابش را داد: دخترک قشنگ!

وقتی با عفاق و حجابت در میان گرگان قدم برمیداری،فرشته ای.

دخترک زبان دور دهان چرخانید و گفت: مگر خودت زیبایی را دوست نداری؟!

این طور ساده که نمی شود! میخواهم جذاب تر شوم و خریدنی!!

" مداد شمعی سرخش را برداشت و دو لبه ی دهانش را قرمز کرد. ماژیک مشکی به دست گرفت و دور چشمهایش کشید و بعد چون برف سپید جلوه می نمود. آبشاری از گیسوانش را هدیه داد به نگاه ها، مفت و رایگان، دخترک چون عروسکی در بازار دنیا، پشت ویترین خیابان خود را به نمایش که نه،به فروش گذاشت.

برچسبی روی هر نگاه دخترک به چشم میخورد: "حراج شد" حراج شد

و هرکس رد می شد میگفت: آن چیز که حراج شود حتما ارزش و قیمتی ندارد و همگان رد شدند

و هیچکس

نخریدش...

[ پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ میزبان ] [ 9 نظرات ]

دیگر امکانات

طراح قالب: آوازک


دریافت کد :: صدایاب