
تا می خواهم حرف بزنم
می بینم نگفتن چقدر بهتر است از گفتن
وقتی نباید گفت
بگذار سکوت کنم
غرق شدم بین این حس
دیگر حتی به تو هم امیدی ندارم
خدا به داد برسد امشب را
چه بر سر این جملات خواهم آورد
حتی حوصله ای برایم نمانده
که شاعرانه ردیفشان کنم کنار هم
دستم فقط برای نوشتن دراز شد سمت قلمم
حالم چقدر آرام تر است انگار
بغض من نتیجه اش اشک نیست
کلمه است روی کاغذ
من کلمات را گریه می کنم
حتی گاهی دلم برایشان می سوزد
که در بین این همه دست دراز شده برای نوشتن
چرا سهم من شدند
آخر کلمات چه گناهی کردند که بسوزند
در طغیان سکوت های من
من بی سرانجامم ،اگر بمانم
باید گاهی به مرگ احساس راضی شد
پای عقل در میان است
پای عقلم می لنگد !
دست به عصای احساس قدم می زنم هنوز
فتح خواهم کرد کلمات را
با این دیوانگی ها
من فاتح کلمات بی سرانجامم
هجرت را نیاموختم
اما
همه ی ما مسافریم
پس من ِ زاده ی سفر
چرا راه هجرت کردن را می جویم؟
گم شدن شاخ و دم ندارد !
دستم درد می کند
به گمانم بغضش به انتها رسید
کلماتم خیس اند چرا ؟
این حوالی بارانی شده
چترها را باید بست
زیر باران باید
هـــ ــــجرت کرد ...